قاسم بن يوسف ابو نصرى هروى

37

ارشاد الزراعه ( فارسى )

هزار هزار عاصى از فرزندان وى با وى ، آنگاه بر ايشان رحمت كنم ، تا وسعت رحمت من آشكارا گردد . القصه چون صداى اهبطوا منها برآمده و حكم شد كه همه فرو رويد از بهشت به دنيا ، در آن محل آدم دست حوا گرفته و گفت بيا تا برويم كه نوبت معزولى و محنت و غريبى رسيد . رباعى برخيز كه وقت افتراقست امروز * با محنت و درد اتفاق است امروز اى ديده رخ وصال ديدى يك چند * خون بار كه نوبت فراق است امروز همين‌كه آدم و حوا با يكديگر روان شدند ، جبرئيل آمد كه اى آدم حكم چنين است كه دست از حوا بدارى و دامن مواصلت او از دست بگذارى كه هريك را بجانب ديگر مىبايد رفت . پس آدم دست حوا بگذاشت و هريك روى به طرفى آوردند . آدم مىگريست و مىگفت و افرقتا . حوا فرياد مىكرد و مىگفت و اغربتا ملائكه به تعجب ايستاده مىگريستند بر غربت آدم و كربت حوا ، و ايشان يكديگر را گم كردند ، نه اين را از آن خبر كه كجا مىروند و نه آن را از اين وقوف كه كجا مىبرند . آدم بر سر كوه سرانديب افتاد . حوا بر ساحل درياى هند كه آن را جده گويند فرود آمد و آدم دويست سال بر سر كوه سرانديب مىگريست . ابن عباس رضى اللّه عنه گفته كه هرگاه آدم بهشت را ياد كردى ، بيهوش شدى نه از بهر بهشت ، كه براى خداوند بهشت . جبرئيل بيامدى و دست بر سر آدم فرود آوردى ، ندا رسيدى كه اى جبرئيل ، آدم مرا مونسى كن كه غريب است و چون جبرئيل خواستى برود آدم گفتى زمان ديگر باش كه غم دل با تو بگويم و دفتر اندوه خود بر تو خوانم و چون عزم رفتن كردى و از چشم آدم ناپديد شدى ، چنان بناليدى